تبليغاتX
اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً
رویای برفی



دیگر نه بوی خاک نجاتم می دهد

نه شمارش ستاره ها تسکینم....

صدایم نکن . . .

ترسم از روز ِِ سیاهیست!

  که بیایی و چه سود؛ 

رفته باشم و بدانی

که چه دیر آمده ای....

                                         

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یه دوست  | 



هنگامی که شادی من متولد شد او را در بغل گرفتم و روی بام خانه ام بردم و فریاد زدم که: ای همسایگان و ای آشنایان

 من! بیائید و بنگرید زیرا امروز شادی

 من متولد شده است! بیائید و شادی مرا ببینید کهچگونه در برابر خورشید می خندد؟

اما بر تعجـبم افزوده شد زیـرا: هیچ کسی از همسایگانم برای دیدن شادی من حاضر

نشـد! هفت ماه روی بام خـانه ام ماندم و از بـام تا شـام حضور شـادی خود را به اطلاع همـگان می رسـاندم .

  اما کـسی به صدایـم گوش فرا نـداد. لذا من و شادی ام تنها مانـدیم و کسی به ما توجه نکـرد.

  هـنوز یک سـال نگـذشت

 که ناگهان شـادی من از زندگی خود بیـزار گـشت و رنگ پریـده و بیـمار

 شد،و جز قـلّب من، هیچ قـلبی به

 عـشـق او نطپـید و هیچ لـبی جز لـبهای من، لـب او  را نبوسید. آنگاه شادی من در تنهایــیخود جان  و از این به بعد هرگاه اندوهم را به یاد می آورم، شادی را نیز به یاد می آورم.

یاد و خاطره چیست؟       

    جز بـرگ پائـیزی که انـدکی در بـاد می جنـبد و به خود می پیچـد سپس برای زمان طولانـــی با خـاک کـفن می شــــــود!

    

                                          

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یه دوست  | 



 

       هنگامی که اندوه من متولد شد مانند پرستاری مهربان به او شیر دادم و با چشمانی عاشق برایش شب زنده داری کردم.

سپس اندوه من مانند هر موجود زنده ی دیگر رشد کرد و نیرو گرفت و سر شار از زیبایی و شادابی شد لذا به یکدیگر علاقمند شدیم و هر دو به جهان گردا گردمان نیز عشق ورزیدیم زیرا اندوه من دارای قلبی نازک و مهربان بود و قلب مرا نیز نازک و مهربان گردانید.

هرگاه با هم آواز می خواندیم همسایگان ما کنار پنجره هایشان می نشستند و به آوازمان گوش فرا می دادند زیرا آواز ما همچون اعماق دریا و شگفتی های خاطرات بود.

    هر گاه من و اندوهم راه می رفتیم، مردم با چشمانی لبریز از عشق و اعجاب به ما

می نگریستند و با نرم ترین و شیرین ترین الفاظ درباره ی ما سخن می گفتند؛

 در حالی که برخی با حسد به ما می نگریستند زیرا اندوه نزد آنان گرانبها و پسندیده بود و من از داشتن اندوه به خود می بالیدم و افتخار می کردم.

       آنگاه اندوه من مانند سر انجام هر موجود زنده ی دیگر، جان سپرد و من تنها ماندم و در ادیشه و تامل تنها شدم. 

        اکنون چون سخن می گویم، گوشهایم برای شنیدن صدایم سنگینی می کنند و دیگر کسی از همسایگانم برای گوش دادن به آوازم کنار پنجره نمی آید.

       و چون در خیابانها می گردم کسی به من توجه نمی کند و تنها تسلائی که می یابم آن هنگامی است که صداهایی در خواب می شنوم که با حسرت می گویند:

       بنگرید! بنگرید! اینجا مردی خفته است که اندوه هایش در گذشته است!

         

                                                     

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یه دوست  | 



گمـان نمی کنـم این دستها به هم برسنـد

 

         دو دل شکسته در انــزوا به هم برسنـد

 

ضریح و نذر رها کــن، بعـیــد می دانــم

 

         دو دست دور بـه زور دعــا به هم برسنـد

 

کـدام دست رسیـده بـه دست دلخواهـش